برای پدرم ، پدربزرگ تو
بس کن ساعت …
دیگر خسته شده ام …
آره من کم آورده ام …
خودم میدانم که نیست …
اینقدر با صدایت ، نبودنش را به رخم نکش
بغض روی ثانیه هایم راه می رود
جسارت میخواهد!!! نزدیک شدن به افکار دختری که روزها....
مردانه با زندگی میجنگد... اماشب ها...
بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است!!
از بیرون همه چیز روبراه است
اما هرنفس درد است که میکشی!
معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...
روی هیچ صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...
با هیچ زبونی نمیشه توضیح داد....
حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو
پدر....
خوابم نمی برد
بغض روی ثانیه هایم راه می رود
دوباره تو را کم آورده ام
تو را و عطر صبوری هایت را
کودکانه در آغوشم بگیر به یادروزهای دوران طفولیت
که بهانه گریه ام گرسنگی بود
میخواهم به جایش برای دلتنگی ام گریه کنم

پدر جان...!
گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه ات، کودکی هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
میخواهم بگویم؛ ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن های ضرب دیده ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود
و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم...!
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی
ببخش که گاهی آنقدر بودی که نمیدیدمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم
و امروز، بیدارتر ازهمیشه، آمده ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی ات بزنم.
آن روزها، سایه ات آنقدر بزرگ بود که وقتی می ایستادی، همه چیز را فرا می گرفت؛
اما امروز، ضلع شرقی نیمکت های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی میریزد.
دلم میخواهد به یکباره، با تمام بغضم تو را فریاد کنم.
ساعت جیبی ات را که نگاه میکنم، یادم میآید که وقت غنچه ها تنگ شده؛
درست مثل دل من برای تو.
اما می گویم: « هیس...پدرم تا ابد، خوابیده، اما سایه اش برسرم بیدارست!»

پدر که باشی، سردت می شود و کتت رو بر شانه ی فرزندت می اندازی...!
چهره ات خشن می شود و دلت دریایی. آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری.
پدر که باشی می خواهی ولی نمی شود، نمی شود که نمی شود.
اما به جرم پدر بودن، باید ایستادگی کنی و لبخند بزنی تا نفهمند و تا ندانند که در بلندایی از شَهرَت، مشت نشدن ها را به زمین میکوبی.
پدر که باشی، عصا می خواهی ولی نمی گویی، اما هرروز خم تر از دیروز، جلوی آینه، تمرین محکم ایستادن می کنی.
پدر که باشی حساس می شوی به هر نگاه پر حسرت فرزندت به دنیا...!
پدر که باشی در کتابی جایی نداری و هیچ چیز، زیر پایت نیست...!
پدر که باشی پیر نمی شوی ولی یک روز، بی خبر تمام می شوی...!
با تمام شدنت، باید حس آرامش را بعد از عمری تجربه کنی، ولی...!
پدر که باشی، در بهشتی که زیر پای تو نبود هم، دلهره هایت را مرور می کنی...!
اغلب فکر می کنیم اینکه به یاد کسی هستیم
منتی است بر گردن آن شخص،
غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم
این هنر اوست نه ما
" به یاد ماندنی بودن "
بسیار مهمتر از به یاد بودن است !
پدر عزیزم جایت خیلی خالیست .... خیلی...
روحت شاد و یادت گرامی

مه گردون ادب بودي و در خاك شدي
خاك، زندان توگشت، اي مه زنداني من
از نـدانستن مـن، دزد قضـا آگه بود
چو تو را برد، بخنديد به نادانـي من
آنكه در زير زمين، داد سر و سامانـت
كاش ميخورد غم بي سر و ساماني من
به سر خاك تو رفتم، خط پاكش خواندم
آه از اين خط كه نوشتند به پيشاني من
رفتي و روز مرا تيره تر از شب كردي
بي تو در ظلمتم اي ديده نوراني مـن
بي تو اشك و غم حسرت، همه مهمان منند
قدمـي رنجه كن از مهر، به مهماني من
صـفحه روي ز انـظار، نـهان ميدار
تا نخوانند در اين صفحه، پريشاني من
دهر بسيار چو من سر به گريبـان ديده است
چه تفاوت كندش سر به گريباني من ؟
عضو جمعيت حق گشتـي و ديگر نخوري
غم تنهايي و مهجوري و حيرانـي من
گل و ريحان كدامين چـمنت بـنمودند؟
كه شكستي قفس، اي مرغ گلستاني من
مـن كه قدر گـهر پاك تـو ميدانستم
ز چه مفقود شدي، اي گهر كاني من
من كه آب تو ز سر چشـمه دل ميـدادم
آب و رنگت چه شد، اي لاله نغماني من؟
من يكي مرغ غزل خوان تو بودم، چه فتاد
كه دگر گوش ندادي به توا خواني من؟
گنج خود خوانديم و رفتي و بگذاشتيم
اي عجب بعد تو با كيست نگهباني من؟



برای پدرم ، پدربزرگ تو 

